جنبش سبز ما علوي است چراكه حاضر است جانش را براي آزادي قبهي سبز مسجدالاقصي در چنگال صهيونيسم رها كند. و جنبش سبز آنها اموي و صهيونيستي است چراكه با شعار نه غزه نه لبنان دل يتيمان مجروح از بمبارانهاي اسرائيل را لرزاند و دل صهيونيستهاي جنايتكار را شاد كرد؟ میلاد با سعادت امام رضا (ع) مبارک باد فریاد زدم: خدایا من از این پس تنهایی روی زمین چه کنم مرااز خودت جدا نکن گفت اشتباه نکن من از تو جدا نمی شوم فقط باید مدتی آن پایین روی زمین باشی رشدکنی بزرگ شوی تا دوباره مرا دریابی اما اینبار باانتخاب خودت با کوله باری از نور گفتم: توشه سفر گفت:کلید این صندوقچه رابگیر پرسیدم درونش گفت: آنچه در این سفر در همه لحظات تو را یاری میرساند: ایمان اشک و......................فقط مراقب باش کلیدش را گم نکنی اما خدایا نمیدانم درکدام ایستگاه آنرا گم کردم سراغ هر کلیدسازی رفتم فایده ای نداشت نمیدانم شاید در انتخاب کلیدساز دقت نکردم هر چه فکر میکنم جمله آخری راکه گفتی به یاد نمی آورم از تو پرسیدم اگر روزی آنرا گم کردم چه کنم؟ گفتی................ خدایا چرا ذهن یاریم نمیکند؟ من کلید خودم را میخواهم تصور دیگه ای از این نمایشگاه داشتم.فکر میکردم به وسعت نمایشگاه کتابه.ولی خب در حد خودش خوب بود. من که اول یه گشت وگذاری توی سالنهای نمایشگاه کردم وبعد تو یکی از غرفه ها به نام (کافه حزب الله) سه نفر از دوستان وبلاگ نویسمو دیدم که با دوتاشون تازه آشنا میشدم.به گفته مهتاب که عضو ثابت غرفه بود این محل محفلی است دوستانه برای دور هم جمع شدن بچه حزب اللهیهای وبلاگ نویس البته چون من پیش از ظهر مراجعه کرده بودم زیاد شلوغ نبود ولی این حسنو داشت که علاوه بر مهتاب که قبلا میشناختمش دو تا دوست خوب دیگه هم پیدا کردم وامابعد...
یه مزیت دیگه ای که نمایشگاه برام داشت این بود که با طرح ختم جهانی قران مجید اشنا شدم طرح خیلی خوبی که بسته به انتخاب خود شخص در یکی از سه گروه ارائه شده انجام میشه طبق آماری که از این طرح زیبای معنوی داده شده بعد از ایران بیشترین ثبت نام کنندگان به ترتیب از کشورهای امریکا انگلیس وکانادا هستند و این واقعا آمار خوشحال کننده ایه آن مرد درباران آمد " غافل ازاینکه تا آن مرد نیاید ، باران عشق نمی بارد یا مهدی هر روزی که می گذرد، یک روز به ظهور آقا امام زمان عج الله تعالی فرجه والشریف نزدیک تر می شویم؛ اما به خود آقا امام زمان چطور؟؟؟؟ مهدی جان سوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقت ظهورت اگر که آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم
یک نفر از عارفی پرسید: علامه مجلسی چگونه مجلسی شد؟ عارف نگاهی به پشت پرده غیب انداخت وگفت :ی ک شب پدر علامه مجلسی برای نماز شب بلند شد برای مومنین دعا کرد که ناگاه صدای علامه مجلسی از گهواره بلند شد. پدرش گفت:خدایا این بچه را ازمن بپذیر تا به تو خدمت کند و دعایش مستجاب شد ومجلسی ، مجلسی شد. الو... الو... سلام
ادامه مطلب






کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یک فرشتس...
بله با کی کا رداری کوچولو؟
خدا هست ؟باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.
فرشته گفت:بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم
فرشته گفت:
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش اهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره ؟
فرشته ساکت بود بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوست داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه
بلور اشکی که در چشماش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش و با همان بغض گفت:
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت گفت:
بگو زیبا بگو هر آن چه را که در دل کوچکت سنگینی میکنه بگو دیگه بغض امانشو بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:
خدا جون خدای مهربون خدای قشنگم میخواستم بهت بگم: تو رو خدا نزار بزرگ شم تو رو خدا
خدا گفت:
چرا؟؟؟ این مخالف تقدیره! چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قده مامانم ده تا دوستت دارم
.
.
.
بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم نکنه نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ می زدم نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم
مثل بقیه که بزرگ شدند و حرف منو نمیفهمند مثل بقیه که بزرگنو فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم
مگه ما با هم دوست نیستیم پس چرا هیچ کسی حرفامو باور نمیکنه
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته ؟ مگه این طوری نمیشه باهات حرف زد...؟؟؟
خدا بعد از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم محبوب ترین مخلوق من چه زود خاطراتشو رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستاشون جا میگرفت...
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهیشان میخواستند
دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی
کودک کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب رفت.
چیده شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
15:26 توسط چشمه|
|
چیده شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
14:48 توسط چشمه|
|
چیده شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت
19:21 توسط چشمه|
|
چیده شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت
19:31 توسط چشمه|
|
چیده شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت
19:35 توسط چشمه|
|
چیده شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت
12:16 توسط چشمه|
|
چیده شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت
17:3 توسط چشمه|
|
چیده شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت
18:55 توسط چشمه|
|
چیده شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت
21:39 توسط چشمه|
|













